هیچکاک

دست سینما را گرفت و از کوچه پس کوچه‌های تجربه رد کرد، آلفرد هیچکاک مظهر رسانه تصور، ردش بر آفاق و انفس سیاره زمین، در هر اپلیکشن، شبکه و هر نوع راه ارتباط مجازی (به مفهوم عام) مانده است.

بتهوون
سمفونی شماره پنج
0.5 0.75 عادی 1.25 1.5 1.75 2
7:28 00:00

دست سینما را گرفت و همه فیلمسازان و مابقی از بزرگ و کوچک را راه و چاه نشان داد، مگر حالا دست کمتری بالای دستش باشد، اگر هر نوع فیلم، ویدیو، کلیپ تبلیغاتی، شو، پادکست شو، حتی بازی کامپیوتری تجربه میکنید هیچکاک در آنچه که میبینی نقش اصلی را بوده، نه یکی از نقش‌ها، بلکه اصلی، لااقل درباره روایت و کات که مهمترین عامل قطع خطوط در دنیای تصویر است. 

اگر در جمعی بودید که همه فیلمسازان تاریخ بودند و هیچکاک از درب وارد شد، مانند همه برخیز و مانند همه سکوت کن.

زنگ سینما – مشکی در ایران، واژه‌ی «دورس» از پارچه‌ی French Terry گرفته شده‌است؛ پارچه‌ای با یک سطح صاف و روی دیگر حلقه‌دار که ابتدا برای لباس‌های ورزشی دوخته می‌شد. در دهه‌ی ۵۰ و ۶۰ خورشیدی، تولید داخلی لباس‌های گرم ورزشی با الیاف نخی سنگین رشد...

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره
چندین مرد در زنجیر …
از این زنجیریان یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب
دشنه ئی کشته است.
از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود
را، بر سر برزن، به خون نان فروش
سخت دندان گرد آغشته است.
از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه
رباخواری نشسته اند
کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام
جسته اند

کسانی، نیم شب در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را
می شکسته اند.
من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام
من اما راه بر مرد رباخواری نبسته ام
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر
در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست
می دارند.
در این زنجیریان هستند مردانی که در رویای شان هر شب زنی
در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد.
من اما در زنان چیزی نمی یابم – گر آن همزاد را روزی نیابم
ناگهان، خاموش –
من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ
صبور این علف های بیابانی که می
رویند و می پوسند و می خشکند و
می ریزند، با چیزی ندارم گوش.
مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان
می گذشتم از تراز خاک سرد پست …
جرم این است!
جرم این است!

احمد شاملو